تبليغاتX
غوغای عشق بازان
غوغای عشق بازان

و عشق معجزه می کند

آپلود
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:23 توسط مژده|

دلم تنهـــــــا
خیالم خسته از رؤیاستـــــــــــ
شبی با تو
دلم آغوش می خواهـــــــــد . . . !

بغض
یعنی نرو!
بفهـــــــــــم . . . !
Picture

باید پاره پاره می شدنـــــــد
شعــــــــــر هایی که زندگی ام را
پاره پاره کردنـــــــد . . . !
Picture

وقتـــــی
فقط می توانی بگویــــی
هرچه بادا بــــاد
دل کوه هم داشته باشی
گریه ات میگیــــــرد . . . !
Picture

افکار عاشقانه ام را
جمع که می کنم
دسته گلی می شــــود
شبیه تــــــــــو
برای تــــــــو . . . !

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:2 توسط مژده|

یادش بخیر............... خاکستر میگفت:آتش را میبخشم..تبر را هرگز...!!!
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:52 توسط مژده|

 

شیرین بهانه بود! فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند: دوستت ندارد

 

 4brtlnghynwaxji13u4
starplucker
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 15:15 توسط مژده|

چقدر خوشحال بود شیطان وقتی سیب را چیدم گمان میکرد فریب داده است مرا

نمی دانست تو پرسیده بودی مرا بیشتر دوست داری...یا ماندن در بهشت را...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:17 توسط مژده|

 

گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن گـفـت:فــقـط مــن ؟ گـفـتـم: بـقـیـه رفـتـه انـــد ....!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:14 توسط مژده|

گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی وقتی میمانی و تحمل میکنی از خودت یه احمق میسازی
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:10 توسط مژده|

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:49 توسط مژده|

دوران دبستان یادت بخیــر میخام برگردم به همون دبستان کودکیم...
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:39 توسط مژده|

یه حس غریبی دارم آهای غریبه

که بی خبر میای و میری یکم آرومتر

نمیدونم چی بنویسم دستام میلرزن...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:32 توسط مژده|

خیابان نیست که از همان جایی که آمدی بروی...بفهم...!!!

این لامصب اسمش احساس است

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:5 توسط مژده|

ببوس مرا... بی خیال فرشته های روی شانه هایمان , آنها حسودند!!!!!!

 
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:3 توسط مژده|

 

تمام "خوبی" ها را برایت آرزو میکنم نه "خوشی" ها را... خوشی آنست که "تو" آن را دوست میداری و خوبی آنست که "خدا" برای تو دوست میدارد....

 
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:1 توسط مژده|

حوصله ات که سر می رود ؛ با دلـــــــــــــم بازی نکن ، من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 12:59 توسط مژده|

چه کودکانه و به دور از دنیای پرهیاهوی فردا به پیروزی هایمان لبخند می زدیم و برای شکست ها اشک می ریختیم. در دنیای بی ریای کودکی، با یک اشتباه ساده، برنده نبودیم اما بی توجه به شکست، به راه ادامه می دادیم. حالا یک، دو، سه، چهار، پنج ... سال از آن روزها می گذرد، زندگی همان است. به همان سادگی و زیبایی. مواظب اشتباهات ساده باش تا همیشه پیروز میدان باشی

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 12:55 توسط مژده|

بی اعتمادم کن به همه ی دنیا این که با من باش

کنار من تنهاااااااا کنار من تنهااااااا کناااااااااار من تنها

از اولین جملت فهمیده بودم زود عشقای قبل از تو سوء تفاهم بوووووووووود

اونقدر میخامت همه ...

حالم عوض میشه ه ه ه ه حرف تو که باشه ه ه ه ه اسم تو بارووونه عطر تو همراشه ه ه

اون گوشه از قلببببببببببم که مال هیچ کس نیسسسسست کی با تو آروم شد

اصلا مشخص نیسسسسسسست حالم عوض م ی ش ه ه ه ه

بی اعتمادم کنننننننننننننننن به همه ی دنیا این که با من باشش

                                                           کنار من تنهاااااا....

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 12:36 توسط مژده|

عکس های زیبا با مضمون رنگ های مختلف (1) | Tafrihat.net

به سادگیه یه...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 19:55 توسط مژده|

دلم گرفته واقعی واقعی

هیچ چیزی روحمو ارضا نمیکنه

همه چیز سطحیه

عکس های با کیفیت از طبیعت

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 19:44 توسط مژده|

دلم میخواد برم اینجا

عکس های با کیفیت از طبیعت

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 19:36 توسط مژده|

بیشترین دروغی که توی این دنیا گفتم

این کلمه است:خوبم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:54 توسط مژده|

fogتو...
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 22:13 توسط مژده|

ازلابه لای پرده

هرچه می بینم

باریک ترازآن است که توباشی

ودوری ات راباهرتقویمی که ورق میزنم

باران موسمی آغازمی شود

پناه می دهم ازدست باد

ابرهای فراری را

به اتاقی که حتی

کفاف دلتنگی ام رانمی دهد

ودستمال خیسم رابه جانمی آورد.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 19:36 توسط مژده|

انگار دوباره عاشقت شده ام برای چندی..ای کاش هیچ برگی میانمان جدایی نیندازد گویی دیوار دوست داشتنمان از مو هم باریک تر است...دوستت دارم بدون هیچ بهانه ای..!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:43 توسط مژده|

بازم بابام راضی نشد.....

می خوام برم برم جایی که هیچ کسی اطرافم نباشه اما آخه کجا؟؟میترسم ولی تو راه عاشقی باید نترس شد باید پای خیلی چیزا وایساد کاش یکم قوی تر بودم کاش کسی هنوز به عنوان بچه بهم نگا نمیکرد آره من عاشق بچگیمم اما دوست ندارم همه فکر کنن بچم مخصوصا بابام.. 

چرا هیچ چیزی تغییر نمیکنه من که تغییر کردم همه چیز به خودم بر میگرده منم توی خودم تغییرو ایجاد کردم ولی انگار نه انگار هیچ کسی نمیبینه تغییرمو احساس نمیکنه

چرا از ته دل شاد نیستم؟چرا زندگیم باید سراسر غم باشه؟خستم خسته شدم از آه و گریه آخه به چه گناهی؟

کاش گذاشته بود خودکشی کنم حداقل میدونسم گناهم چیه گناه کبیره..من از دنیا دل کندم به مادیاتش حتی تعلق خاطرم ندارم...

هر موقه اومدم شاد باشم غم بزرگی پیش میاد آخه چرا من که حتی توی شادیامم خدارو با نعمتاش شکر کردم..آخ که هیچکسی از دلم خبر نداره از بی خابیام از حسرتام از دلتنگیام...خوب منم مثه بقیه آدما حق زندگی دارم حق خنده ای که از ته دل باشه ندارم؟

نمیدونم والا من که از کارای دنیا سر در نمیارم ولی میرم همه چیز آمادس و فقط یه فرصت دیگه میدم به خونوادم تمام.

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 12:37 توسط مژده|

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 17:37 توسط مژده|

 

 

 یه شب توی خیال من

پرسه زدی بهار من

تو کوچه های عاشقی

با دل بیقرار من

 ستاره ها رو خط زدی

تو آسمون سادگی

به ماه آسمون میگی

حرفی نداری که بگی

 عطر نسیمُ با خودت

تا شهر رؤیا می بری

ناز قشنگ چشماتو

اون ورِ دنیا می بری

 یه شب توی خیال من

پرسه زدی بهار من

تو کوچه های عاشقی

با دل بیقرار من

 من بودم و خیال تو

حسرت داشتن چشات

دلخوشیای الکی

برای ناز خنده هات

 خاطره رفتن تو

تو ذهن قصه باقیه

قصه پر از نبودنِ

عطرخوش اقاقیه

 یه شب توی خیال من

پرسه زدی بهار من

تو کوچه های عاشقی

با دل بیقرار من



نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:56 توسط مژده|

بچه که بودم، آدامس هامو قورت می دادم....
خیلی سخت بود!
تنها دلیلش این بود که می گفتن اگه آدامستو قورت بدی روده هات به هم می چسبه!
من از چسبندگی خوشم میومد
از چسبیدن و جزئی از چیزی شدن...
حتی وقتی خیلی سخت بود، باز هم دوسش داشتم
حالا چیزی هست که قورت دادنش از آدامس سخت تره
که چسبندگی ای ایجاد نمی کنه
ولی سخته....خیلی سخته
و اون بغض هامه

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:53 توسط مژده|

تو که میدانی تمام وجودم هستی ،

این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و

بدانی همه ی زندگی ام هستی

نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین

اینها همه حرف دلم بود ، همین! 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:52 توسط مژده|

معلم برا سفید بودن برگه نقاشیی ام تنبیهم کرد و همه بمن خندیدند . . . .اما من خدایی را کشیده بودم که همه میگفتن دیدنی نیست ...
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:49 توسط مژده|

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ،

در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است.

و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
...
... نمی دانم، مشکل در نوع عرق است،

یا در نوع ریختن و خوردن!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:48 توسط مژده|


مطالب پيشين
»
» دلم...
»
»
»
»
» گاهییییییییییییی
»
» دیوونه شدم دوباره
»
Design By ParsSkin.Com